تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سيب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سيب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت
"حميدمصدق"

نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمی شود
به سنگی بدل نمی شوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
هر طور شده این راه را تا آخر می روم ....
(شاعر:علی کورچایلی)