تبليغاتX
متولد ماه مهر

متولد ماه مهر


.:: ::.



گفت دوستيم..
گفتم دوست دوست..
گفت تا كجا..
گفتم دوستي كه تا نداره..
گفت تا مرگ..
خنديدم گفتم من كه گفتم تا نداره..
گفت باشه تا پس از مرگ..
گفتم نه نه نه نه تا نداره..
گفت قبول تا بهشت تا جهنم تا هرجا كه باشه دوستيم..
خنديدم گفتم تو براش تا هرجا كه دلت مي‌خواد يه تا بذار اما من اصلا براش تا نمي‌ذارم

 نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387 توسط پگاه |
 

.:: گنجشک و خدا ::.


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"
با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.

تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد.

فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.


هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد
.

 

 نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 توسط پگاه |
 

.:: پرواز را بیاموز !!! ::.



وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز،
زیرا راه هایی که میروی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آنرا به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و
 کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و
درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.
 دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

 نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 توسط پگاه |
 

.:: ::.


دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم ان طرف دیوار،

مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.

به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود،آن طرف حیاط خانه خداست و آنوقت هی در می زنم.

در می زنم . در می زنم و می گویم :

(( دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس بدهید(( ...

 کسی جوابم را نمی دهد . کسی در را برایم باز نمی کند .

اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار . همین و من این بازی را دوست دارم .

همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...

 من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند .

تا دیگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز کنند و بگویند بیا خودت دلت را بردار و برو .

آنوقت من می روم و دیگر هم برنمی گردم . من این بازی را ادامه می دهم....


**عرفان نظر آهاری**

 نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 توسط پگاه |
 

.:: ::.

قلب من
قالی خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب
برق می زند
قالی قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
***
شب که می شود خدا
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم گریه می کنم
اشک من ستاره می شود
هر ستاره ای به سمت ماه میرود
***
یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه
***
ای خدا به من بگو
لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند؟
از میان تار و پود قلب
جای جوهر گناه را چطور
پاک می کنند؟
***
قلب من دوباره تند تند می زند
مثل اینکه باز هم خدا
روی قالی دلم قدم گذاشته
در میان رشته های نازک دلم
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
***
قلب من چقدر قیمتی است
چون که قالی ظریف و دست باف اوست
این پرنده ای که لا ی تار و پودش است
هد هد است
می پرد به سوی قله های قاف دوست

عرفان نظرآهاری

 

 نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 توسط پگاه |
 

.:: با چه نامی تو را بخوانم دوست خوبم؟ ::.


از آنِ خداوند است نیکوترین نامها. او را بدان نامها بخوانید

از آنِ خداوند است نیکوترین نامها. او را بدان نامها بخوانید.

اعراف/180

 

خدایا! سه هفته از دوستی مان می گذرد، اما من هنوز گیجم؛ گیج این دوستی.

راستش من یک مشکل دارم. آخر چه جوری بگویم؟

دوتا دوست باید خوب همدیگر را بشناسند وگرنه هیچ وقت نمی توانند دوستان خوبی برای هم باشند، مگرنه؟

تو مرا خوب می شناسی؛ چون خودت مرا درست کرده ای. اما من حتی نمی دانم به چه اسمی صدایت کنم؟

یا به چه اسمی صدایت بزنم بهتر است؟

راستی خودمانیم، تو چه قدر اسم داری، دلم می خواست هر روز با یکی از اسمهای قشنگت صدایت کنم.

کاش می دانستم کدام اسمت را بیشتر دوست داری.

شاید اصلاً یکی از راههای شناختت همین اسمها باشد.

اسمهای تو با اسمهای ما خیلی فرق دارد. اسمهای ما عین ما نیستند،

خیلی از مردم اسمهایی دارند که هیچ ربطی به خودشان ندارد؛ اما اسمهای تو، خودِ خودِ تو هستند.

اگر به تو می گویند رحیم، برای این است که واقعا مهربانی.

یا اگر سمیع و بصیر صدایت می کنند، برای این است که تو واقعاً می شنوی؛ واقعاً می بینی.

خدایا!

پس کمکم کن تا هر روز بگردم و اسمهایت را پیدا کنم.

از این به بعد اسمهایت را کنار هم می گذارم تا بتوانم بهتر بشناسمت.


***

هیچ وقت فکر کرده ای چرا خدا این همه اسم دارد؟

اسمهای خدا چه چیزی را درباره خدا نشان می دهد؟

می توانی چند تا از اسمهای خدا را بنویسی؟

تو کدام نام خدا را بیشتر دوست داری و وقتی خیلی خیلی دلت می گیرد،

او را با کدام اسمش صدا می زنی؟

 

عرفان نظرآهاری

 نوشته شده در جمعه 7 تیر1387 توسط پگاه |
 

.:: حرفای بی سر و ته ::.

دلم مي خواد برم توي جنگل....
اون وسطا که هيچ کس نباشه کنار قارچهاي کوچيک بشينم و آسمونو از لاي درختها نگاه کنم....
اون قارچهاي کوچيک ولي..... دلشون مي خواد جاي من باشن..... زيره پاي اين و اون له نشن .....
چيزي که اونا نميدونن اينه که..... آدم بودن آسون نيست
نميدونن که..... آدمي را آدميت لازم است....
اونا فکر ميکنن آدم بودن يعني خوردن و خوابيدن و ....
اونا نميدونن که آدم دل داره..... قلب داره......... و اين دل و قلب گاهي خيلي ميشکنه.....
باز آدم چسب مياره و ميچسبونه ولي باز يه جاي ديگش ميشکنه....
و اين تا لحظه مرگ ادامه داره و وقتي مرگ مياد ديگه هيچ کس و هيچ چيز نميتونه دل آدمو بشکنه......
اون موقع همه زخمها خوب ميشه ولي ديگه چه فايده ......
نه اونا خيلي چيزا رو نميدونن...... ما خودمون هم نميدونيم.....
گاهي ندانستن کم دردسر تر از دانستن است .....

 نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 توسط پگاه |